
از زندگی هیچ نمی خواهم
جز روحی که در سکـــوت
بفهمد مـــــرا و بگذارد....
در سکــــــــوت ، قدر بدانمش....
............ همين!!!
تنها شادی زندگی من اینست که نمیداند کس من چقدر غمگینم

از زندگی هیچ نمی خواهم
جز روحی که در سکـــوت
بفهمد مـــــرا و بگذارد....
در سکــــــــوت ، قدر بدانمش....
............ همين!!!

اینجا هیچ کس نیست.نیست هم فرار میکند از اینجا.گرسنه ام...تشنه ام...و چه خشک است صدایم. آب اینجا داغ و نانش خشک .لباس خلق سیاه است.چهره ای را نمی بینم وچگونه زحمت خدا را بر باد داده اند این سیاه دوزان.
کفش مردم پوست چاک دار پایشان.زنان از بهر نان می فروشند بوی گل را ...
گل دگر گلبرگ ندارد...
دخترک گلش را بر باد داد...
باد داد به کسی که دخترک نمی دانست کیست...
جاری است اشکش...
و قطره ها چه بوی گندی میدهد. ( کی میخواهد قیامت شود)
مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد
کسی با نگاهش
مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا باز گردان
مرا ای به پایان رسانیده
آغاز گردان
...!!
من مرغ آتشم
میسوزم از شراره این عشق سرکشم
چون سوخت پیکرم
چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خاکستر
بار دگر تولد من
آغاز می شود
و من دوباره زندگی ام را
آغاز می کنم
پر بار می کنم
پرواز می کنم

از یاد رفته
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطائي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مي نگرم، باز هم اوست
كه بچشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لب بر لب من م لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بردارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه ئي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر، اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبائي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خود آرائي
در ببنديد و بگوئيد كه من
جز او از همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست
فاش گوئيد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست، بگوئيد آن زن
ديرگاهيست، در اين منزل نيست

خاطرات
باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش توفان بود
ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند بجاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آئي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند برجانت

اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشنده از اندوه خويش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم زآلودگي ها كرده پاك
اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي زگندم زارها سرشاتر
اي ززرين شاخه ها پربارتر
اي بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها
با توام ديگر زدردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست
اي دل تنم من و اين بار نور؟
هاي هوي زندگي در قعر گور؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريكي ست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
سرنهادن برسينه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران بافتن
زر نهادن در كف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها
آه، اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زرشان
آمده از دور دست آسمانها
از تو تنها بيم خاموشي گرفت
پيكرم بوي هم آغوشي گرفت
جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهام را سيلاب تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدم هايت هدم هايم به راه
چه كسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسی می شنوی ، روی تو را
كاشكی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تكان دادن دستت كه
مهم نیست زیاد
و تكان دادن سر را كه
عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش می دیدم
من به خود می گویم:
" چه كسی باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریكی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شكن گیسوی تو
موج دریای خیال
كاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می كردم
كاش بر این شط مواج سیاه
همه عمر سفر می كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه من
گرم رقصی موزون
كاشكی پنجه من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشك
گونه ام بستر رود
كاشكی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاكستری بی باران پوشانده
آسمان را یكسر
ابر خاكستری بی باران دلگیر است
و سكوت تو پس پرده ی خاكستری سرد كدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد كدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاكستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
با عرض سلام خدمت همه دوستان عزیزم اولین پست سال ۱۳۸۹ رو میذارم با اضافه کردن این مطلب که یک سال گذشت با همه تلخی ها و شیرینی هاش. برگهای سبز بهاری روئیدند و در فصل زیبای خزان زرد شدن.آری اینک بار دگر فصل بهار پا به عرصه گیتی نهاد تا بار دگر رنگ دگر به برگهای زرد خزانی مان دهد گل برویاند و زیبا کند...
سال سرشار از خوشی و زیبایی داشته باشید
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاك سحری ؟
نه
از آن پاكتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلك بگشا كه به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه كنان می كاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به كجا بشتابم

در گذر گاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند
چشم دل را وا کن!
دست رد را بر دل هر غصه بزن
عشق را تجربه کن!
چشم دل را، نو کن
و شبیه شب و شبنم ، غرق موسیقی باش
لحظه ها می گذرند،تند و بی فاصله از هم
مثل ان لحظه که دیروز شد ،
آری زندگی امدن و رفتن نیست.
خاطره ها هستند، گاه شیرین گهی تلخ و غریب!
بهتر آن است که در روز جدید
فکر را نو بکنیم،عشق را سر بکشیم
و دل تار غمین را
بنشانیم سر سفره ی نور،
خانه اش را بتکانیم...
روز نو آمده است!
و بهار هم امسال ، مثل هر سال از آغوش خدا ، می روید ،
فاصله، بسیار است بین خوبی وبدی...می دانم
آن چه در ما جاری است ، این همه فاصله نیست!ولی
چشمه گرم وصال است و عبور... .
زندگی...می گذرد ، تند اسان و سبک...!
روز نو هر روز است ،
فکر را نو بکنیم عشق را سر بکشیم
زندگی می گذرد ...! تند آسان و سبک!!!

می بینم صورتمو تو آیینه با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی می بینم چشامو یه لحظه رو هم میزارم
به خودم میگم که این صورتکه میتونم از رو صورتم برش دارم
میکشم دستمو روی صورتم هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی آیینه نشون میده میگه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پای تموم غصه ها رنگ غربته تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی حالا ازت چی مونده به جا
آیینه میگه تو همونی که یه روز می خواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی شهر شب خونت شده حالا داری بی صدا تو قلبت میمیری
میشکنم آیینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آیینه میشکنه هزار تیکه میشه اما توی هر تیکش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم میگن چشم امیدو ببر از آسمون
روزا با هم فرقی ندارن بوی کهنگی میدن تمومشون
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم ودرآن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت
شب سردي است، و من افسرده. راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ برآرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است! خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است.
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم نه گرفتي
دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي
من از آن كوچه گذشتم
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد تو به من گفتي ازاين عشق حذر كن لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب آيينه عشق گذران آست تو كه اامروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

زندگی رویا نیست زندگی زیبائست می توان بردرختی تهی از بار زمن پیوندی
میتوان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
میتوان از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو هر دو بیزارند از این فاصله ها
قصه ی شیرینی ست کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست باز هم قصه بگو
تا ارامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل سنگ به سنگ اینها همه یادگاران تو اند
رفته ایی اینک و هر سبزه ی سبز در تمام دل شب سوگواران تو اند
دلم دردام ارزوی امدنت می میرد
رفته ای اینک اما باز می گردی؟
چه تمنا ی محال خنده ام می گیرد

این خاطره هاست که زنده می ماند
این نفسهای تو است که به من زندگی می بخشد!
با خاطره های تو زنده هستم ، به عشق تو خاطره ها را میخوانم...
نگذار که این خاطره ها بسوزد
من اینجا به عشق تو زنده هستم نگذار دلم بمیرد
اگر خاطره نبود، گذشته ها از یاد رفته بود
من فراموش شده بودم و تو دلت تنها نبود!
من که احساس تنهایی نمی کنم، خاطرات با تو بودن
در دلم غوغا می کند من که احساس بی کسی نمی کنم!
اگر در کنارم نیستی با یاد تو زنده ام،
اگر دستانت در دستانم نیست
با خاطرات تو در کنار تو بودن و در کنار تو قدم زدن زنده ام!
با خود می گویم با هم می آید روزی که دوباره خاطره های در کنار بودن تکرار شود!
به عشق تکرار خاطره های با تو بودن عاشق زندگی ام
من عاشق این تکرارم!
این خاطره هاست که مرا لحظه به لحظه دلتنگت می کند،
این خاطره هاست که اشک را از چشمانم سرازیر می کند!
ای یاد تو است که مرا وادار به خواندن این خاطره ها می کند!
قلبم تکرار می کند گذشته های با تو بودن را
قلبم تکرار می کند کلام دوستت دارم را...
دوستت دارم ... دوستت دارم ... دوستت دارم ...

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو
شاعر: مرحرم حسین منزوی

زندگی درک همین امروز است
فهم نافهمیدن هاست
ظرف امروز پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز دریغش کردیم
آخرین فرصت همراهی ماست

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم و دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم
منتظر لحظه ای هستم که درکنارت بنشینم سر روی شانه هایت بگذارم
از عشق تو ... از داشتن تو.... اشک شوق بریزم
منتظر لحظه ای مقدس
که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم
و با تمام وجود قلبم را به تو هدیه کنم آری من تو را ...

سلام بر سلطان فصل ها پاییز ِ زیبا
سلام بر اولین برگ پاییزی که با افتادنش بوسه بر غم می زند
سلام بر پاییزی که این بار در خزانی ترین روزهای زندگی ام آغوشش را به مهر بر من
گشوده است
سلام بر اشکهای پنهان شده در باران پاییز
سلام بر فریادهای بی صدا و گم شده در باد پاییزی
سلام بر تولدهای پاییزی
سلام برتولد و خزان عشق در پاییز
دقایقی است که اینجا نشسته ام تا از پاییز چند سطری بنویسم ؛ شاید این خاصیت پاییز است
که وقت نوشتن ناخود آگاه دلم میخواهد از خزانی ترین یادها و خاطره ها و روزها و
دقایق پاییزی زندگی ام بنویسم.
برای همینه که من عاشق پاییزم ؛پاییزی که چونان مادری پر مهر آغوشش را بر من گشوده
و من کودکانه ترین اشکها را در دامنش جاری می شوم...
پاییز را دوست دارم
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد و سرخ ِ آتشش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر اشکهایی که زیر با رون پاییزی پنهون میشه و کسی نمی فهمه
بخاطر بوی مست کننده و خاک بارون خورده ی کوچه ها
بخاطر غروب نارنجی و دلگیرش
بخاطر تنهایی و دلتنگی پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر خاطرات پاییزی ام
بخاطر آمدن و رفتن او
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه ی شروع صفر
بخاطریک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
پاییز زیبا خوش امدی ... بیا که بغضم با تو ترک بردارد
بیا که بعد از این با آمدنت غمم دوچندان گشته
وباآمدن و رفتن تو آتشی شعله ورتر روح و جسمم را خواهد سوخت
پاییزم خوب میدانستم که تولد تو و من با مولود گل غم پیوندی جاودانه دارد و
ما هر سه با هم متولد می شویم و با هم به خزان می رسیم
خوش آمدی پاییز زیبا.......ای غمگین ترین فصل خدا
باز کن پنجره را
که خزان آمده است
و نسیم خوش پاییز
وزان است ز هر سو
و همان عطر دل انگیز
که از خاک به پا گشته
از آن قطره ی باران
همه جا پیچیده
تو چرا بی خبری ؟
باز کن پنجره را !!
دلم تنگ است ....!
هرچند این زمانه ...دلم تنگ است
امروز بی بهانه دلم تنگ است
چشمت قرار بود بجوشد باز
باز ای شرابخانه دلم تنگ است
مجنون قصه های تو خود را کشت
یعنی که عاشقانه دلم تنگ است
.....من کوچه کوچه کوچه دلم تاریك
من خانه خانه خانه دلم تنگ ست
باران ترانه های لبم را شست
باران...لبم...ترانه.....دلم تنگ است
در من تمشک بوسه نمی روید
زخمی بزن جوانه! دلم تنگ است
لبخند خاطرات مرا برگرد
برگرد کودکانه دلم تنگ است
دیروز یک نشانه ....دلم لرزید
امروز یک نشانه .....دلم تنگ است
سر را به شانه های که بسپارم؟
آه ای کدام شانه ! دلم تنگ است.....!
من صبورم اما .....!
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقیم محزونم !
و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .
من صبورم اما . . .
آه . . . این بغض گران صبر نمی داند چیست !!!!


